كشتي برده فروشان، زره دور عيان است
بسم الله الرحمن الرحیم
شاعر: آقای سازگار
كشتي برده فروشان، زره دور عيان است كه برعرشه ي آن بانوي مُلك دوجهان است، بگو فخرزنان است، بگو مادرمولاي زمان است. بود منتظرمقدم او بُشرسليمان كه به عنوان كنيزش بخرد، تا ببرد بر،ولي قادر منان حسن عسگري آن يازدهم اخترتابان ولايت، به كف بُشر يكي نامه ازآن شمس هدايت، كه زاسرارخدا داشت حكايت، نگه دخت يشوعا چو برآن نامه بيفتاد، قرارازكف خود داد و ببوسيد وروي چشم نهاد وگـُل لبخند به لب گفت كه اين نامه ي ياراست، خطش را خبر ازوصل نگاراست، سپس گفت كه اي بُشرمپندار كنيزم كه زده فاطمه گل بوسه به پيشاني وخوانده است عزيزم، شرفم بس كه عروس علي وفاطمه ام داده خداوند به من اين شرف وقدرو بها را.
من از نسل يشوعا كه همان دختر شاهنشه رومم، چه بسا ماه وشاني كه زعزت همه بودند كنيزم، چه بسا سروقداني كه به محفل همه بودند غلامم، دوپسرعم كه مرا شيفته بودند وزمن خواستگاري بنمودند، كشيشان همه انجيل گشودند، يكي رابه سرتخت نشاندند، گـُل ولاله فشاندند كه داماد نگون بخت به كام اجل خويش نگون شد، زسرتخت. شب آمد، به سردست وقضا چشم مرا بست كه درعالم رويا نگه اُفتاد مرا بررخ زيبا پسري، نخل شرف را ثمري، صُنع خدارا اثري، ديده به ماه رخ زيباش گشودم، زكفم رفت همه بود ونبودم، كه ندا داد رسول مدني احمد خاتم كه اَلا عيـــــــــــسي مريم، چه شود دخت يشوعاي تو را بر پسرم عقد ببندم، لب جانبخش گشودند، يكي خطبه سرودند ومرا عقد نمودند برآن شمس ولايت، كه عيان ديدم ازآن طلعت نوراني او روي خدا را.
چه مبارك شبي بود وچه فرخنده شبي بود، ولي حيف كه بيدارشدم، سخت گرفتارشدم، شب همه شب درتب ودرتاب شدم، شمع صفت آب شدم، تاكه شبي فاطمه آمد ز ره لطف به خوابم، نگهي كرد به چشمان پرآبم، به ادب بوسه به دستش زدم و روي قدم هاش فتادم، زفراق رخ جانان به شكايت دولب خويش گشودم كه به دادم برس اي عصمت دادار ودودم، غم دوري يگانه پسرت كشت مرا، فاطمه فرمود چگونه پسرم پيش توآيد، به تواين بخت نشايد، مگرآيين نصاري بگذاري به اسلام روي بياري سرتسليم ورضا را.
من درآن عالم رويا لب جانبخش گشودم، به خدا و به رسول به علي بود درودم، چوشهادت به لب آوردم و اقرار نمودم، گـُل لبخند به گلزار رخ فاطمه ديدم، كه گشود ازكرم آغوش ومرا دربغل خويش گرفت وبه رخم بوسه زد وگفت از امشب توعروس مني اي پاكيزه سرشتم، گل باغ بهشتم، به توتبريك كه هرشب پسرم پيش توآيد، من ازامشب همه شب لاله زباغ رخ اوچيدم ودرخواب ورا ديدم تا داد مراوعده ي ديدار، كه درسُلك كنيزان ببرم روي به بيت الحرم يار، خوشاحال تواي بُشـر، كه مامورشدي ازطرف حجت دادار، براين كار، منم همسرآن نوردل احمدمختار، كزآن سيد ابرار، بيارم به جهان منتقم خون شهدارا.
چارده شب چوگذشت ازمه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارك سحري بود، بگونخل ولا راثمري بود، بگوبحركرامت گوهري داشت، بگوشمس ولايت قمري داشت، بگونرگس زهرا پسري داشت، بگومصلح كل بشري داشت، جهان دادگري داشت، خبرزآمدن حجت ثاني عشري داشت كه شد ديده ي نرگس، دل شب باز ز رويا به دوصدناز، وضوساخت واستاد سحرگه به نمازشب وآيات خدايش به لب افتاد، به تاب وتب وازدرد گـُل انداخت، عذارش زكف افتاد، قرارش. صلوات مـَلك ازاوج فـَلك گشت نثارش، به رُخش جلوه ي بدر و به لبش سوره ي قدر و نفسش كرد معطـرهمه امواج فضا را.
ناگهان ديد حكيمه كه شد حجره، پرازشوق وشعف وشور، روان گشت حضورقمر برج ولايت، حسن عسكري آن مـــــــــــــــهرفروزان هدايت، به ادب گفت كه اي جان دو عالم به فدايت، شده درپرتو انوارنهان نرجس پاكيزه لقايت، گل لبخند حسن بازشد وگفت كه اي عمه پاكيزه سرشتم، گـُل خوشبوي بهشتم، به ادب رو به سوي حجره ي نرگس گل زهرا ثمرم همسر نيكو سيرم، سرزده قرص قمرم، يافت ولادت پسرم، آمده نوربصرم، رفت حكيمه به سوي حجره نرجس، نگه افكند به خورشيد رخ حجت سرمد، گـُل نورسته ي احمد، مه اثني عشرآل محمد، لب جانبخش گشوده، سخن از وحي سروده، به لبش نام خداوند ورسول وعلي وحضرت زهرا وحسين وحسن وبازعلي باز محمد پس از آن جعفر و موسي ورضا گفت، محمد وعلي گفت، سپس نام زخود بُرد، ندا داد به هرنسل و زمان اهل ولا را.
ندا داد منم مهدي موعود، منم حجت معبود، منم مصلح عالم، منم منجي عالم، منم وارث پيغمبرخاتم، منم حجت سرمد، منم عبد مويد، منم حيدر واحمد، منم نجل محمد، منم آن منتقم خون خدا، طالب خون شهدا، زاده مصباح هدي، صاحب عمامه ي پيغمبر وتيغ علي وچادر زهرا، جگر پاك حسن، جامه ي خونين حسين، دست ابالفضل علمدار، منم وارث پيشاني بشكسته ي زينب، شود آن روز كه از پرده ي غيبت به درآيم به سوي كعبه بيايم، برسد برهمه خلق ندايم كه من اي منتظران، مهدي موعود شمايم، پس ازآن ره به سوي شهرمدينه بگشايم حرم فاطمه را برهمه عالم بنمايم، كنم آغاز ازآنجا سفر كرب و بلا را، گل احمد، گل زهرا، گل نرگس، گل اميد حسن، يوسف زهرا، ولي الله معظم، دُر درياي كرامت، ز خداوند ورسولان وامامان و همه منتظران باد سلامت، همه مشتاق پيامت، همگان منتظر صبح قيامت، تو شه ارض وسمايي، تو فقط منتقم خون خدايي، تو اميد دل مايي، حجرالاسود وهجـر و حرم و زمزم و مسعي وصفا، مروه همه چشم به راهت، همه مشتاق نگاهت، چه شود تا كه ببندي به حرم قامت ونغمه ي قد قامتت آيد عيسي مريم كه به تو روي نياز آرد و پشت سر تو باز نماز آرد وفرياد"انا المهدي ات" از خلق بـَرد هوش، جهان جمله شود گوش، اَلا كوه فراقت به سر دوش، شود تا كه كنم شهد وصال از دو لبت نوش، دعاكن كه دعاهابه اجابت برسد بهرظهورت، توبيايي، توبيايي، گره از كار فروبسته ي عالم گشايي، توبيايي، توبيايي، كه دل از عالم وآدم برُبايي، تو بيايي كه كني زنده ز نو دين رسول دو سرا را.
به خدا اي پسر فاطمه تنها نه حرم منتظر توست، عرب تا به عجم منتظرتوست، به خون پسرفاطمه سوگند كه برگنبد زرين حسين ابن علي سيدالاحرار، عَلـَم منتظرتوست، نه اسلام كه ابناء بشر منتظر توست، زمان منتظرتوست، جهان منتظرتوست، نبي منتظرتوست، علي منتظرتوست، بيا فاطمه بيش از همگان منتظر توست، حسين وحسن وهفتاد دو تن منتظرتوست، خدا را خدا را، كه آن گنبد ويران شده و قبر پدر منتظر توست، بيا اي شرف شمس رسالت، به خداوند قسم دير شده صبح وصالت، همه چشم اند چو"ميثم" كه بيايي ببينند به مرآت رُخَت آيينه ي پنج تن آل عبارا.
خدانگهدار