بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

چه شد؟ خاک از خواب بيدار شد  

به خود گفت: انگار من زنده ام!

دوباره شکفته است گل از گلم

ببين بوی گل می دهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جويبار

چه شد؟ باز انگار آتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

چنين گفت در گوش گل، غنچه ای:

نسيمی مرا قلقلک می دهد

زمين زير پايم نفس می کشد

هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفسهای نرم نسيم

به بازيگری گفت: اينک منم!

که با دستهای نوازشگرم

گلی بر سر شاخه ها می زنم!

از اين سوره ی سبز و آيات سرخ

کتاب زمين پر علامت شده

زمين گفت: شايد بهشت است اين!

زمان گفت: گويا قيامت شده!

زمين فکر کرد: آسمانی شده

کبوتر گمان کرد: آبی شده

دل سنگ احساس کرد: جاری شده

گل احساس کرد: آفتابی شده

به جشم زمين: برفها آب شد!

به فکر کوير: آبشار آمده!

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!

به قول پرستو: بهار آمده

 

والسلام