هوالحی القيوم

خيلی باحال بود. من کلا از شيفتهای شلوغ خوشم می اومد که سرحالم می کرد. البته بيشتر با مريض ترومايي و کيس جراحی حال می کردم تا داخلی. يادمه يه پسربچه سقوط از ارتفاع آوردند اورژانس. دست بر قضا، من انترن کشيک جراحی بودم و اول اونو ديدم، چون انترن اورژانس هم بود. تا اونا بجنبند و بخودشون بيان. جی سی اس و تيلت و مورفی ساين مريض را چک کردم، دو تا رگ از دو دست گرفتم و بستمش به رينگر. نمونه خونش را هم برای کراس مچ، خودم دستی بردم آزمايشگاه. تو همين فاصله، انترن اورژانس اومده بود و اردر ويزيت جراحی نوشته بود. رزيدنت جراحی منو صدا کرد و گفت مريض رو ديدی؟ وقتی متوجه شد با تشخيص خونريزی داخلی و مشکوک به پارگی طحال، کارم رو درست انجام دادم، کلی ذوق کرد و منو با خودش برد اطاق عمل. خوشبختانه، بچه زنده موند و اسپلنکتومی هم نشد. اونوقت، مورنينگ ريپورت فرداش، بهم گفتند، ما اندازه رزيدنت سال يک جراحی، روی تو حساب می کنيم. منم تو آسمونا بودم و لذت تشخيص صحيح و نجات يک نفر رو با تک تک سلولهام احساس می کردم. البته جراحی قسمتم نشد و فقط حسرتش برام موند. هرچند، هنوزم نااميد نااميد نشدم.