یک روز نه خوب داشتم.
بسم الله الرحمن الرحیم
رفقا سلام
دیروز صبح که به دانشگاه آمدم، همان اول صبح متوجه شدم که یکی از کشت های سلولی ام در آزمایشگاه آلوده شده است. چشمهایم سیاهی رفت و سریع به آزمایشگاه رفتم. ظرفی که سلولهای بنیادی را روی پوست کشت داده بودم، یکی از چاهک هایش، آلودگی قارچی پیدا کرده بود. عجیب بود، چون در طول این یکسال گذشته از کارم با رعایت اصول ضد آلودگی، حتی یک کشت مثبت هم نداشتم. خیلی هم حالم گرفته شد و تا شب و صبح فردا هم سر جاش نیومد. آخر، نتایج احتمالی اش به درد جلسه دفاع ۴ هفته دیگرم هم می خورد. علی ایحال، باقیمانده پوستهای بقیه چاهک ها را فیکس کردم تا برای عکس برداری با میکروسکوپ الکترونی و تهیه برش بافت شناسی آماده کنم. اگرچه به جای ۱۴ روز، فقط ۸ روزه کشت داده شد. اما امروز، دوباره توانستم خودم رو جمع و جور کنم و کار را دوباره دست بگیرم. اینطور مواقع، خانمم واقعا مثل یک معلم حرفه ای عمل می کند. بنظرم معلمی تو وجودش است. بماند که من اصلاْ استعداد و حوصله معلمی را ندارم. الان هم که کار را از سر گرفتم، همه اش ذهنم مشغول است که چرا این اتفاق افتاد؟ مدام، مراحل کارها را دوباره مرور می کنم ولی به جواب نمی رسم. البته دلم می خواهد، فکر کنم که احتمالاٌ یک تلنگر بوده باشد. یک تلنگر خیلی جدی که همان مطالب جمعه پیش را فراموش نکنم. سعی می کنم که از جسمم و روحم و عقل و فهمم به قدر توان و طاقتم استقاده کنم تا مدلل کار را جلو ببرم. اما همه اینها در طول اراده خداوند متعال است.
و هرچه هست از اوست.