از فیس بوک گرفتم و متاسفانه اسم نویسنده اش را هم نمی دانم
بنام خدای همه
داستان کوتاه
تو گردان کم کم پچ پچه شد.
ـ نماز نمی خونه!
گفتند: « تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم: « لابد می خواد ریا نشه، پنهونی می خوانه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین پنج مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خود دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را با او باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نمی خوانی...
لبخند زد.
ـ نماز نمی خونه!
گفتند: « تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم: « لابد می خواد ریا نشه، پنهونی می خوانه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین پنج مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خود دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را با او باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نمی خوانی...
لبخند زد.
« یادم می دی نماز خوندن رو!»
ـ بلد نیسی!؟
ـ تا حالا نخوندم!
همان وقت، داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت عراقی ها، تا جایی که خستگی اجازه می داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نماز را که خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق کانو آمدند و جای ما را گرفتند. با او سوار قایق شدم تا برگردم، اما خمپاره شصت امان نداد و توی آب هور فرود آمد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد؛ با انگشت روی سینه صلیبی کشید و چشمش با افق یکی شد!
من که اشکم در اومد، شما رو نمی دونم.
ـ بلد نیسی!؟
ـ تا حالا نخوندم!
همان وقت، داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت عراقی ها، تا جایی که خستگی اجازه می داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نماز را که خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق کانو آمدند و جای ما را گرفتند. با او سوار قایق شدم تا برگردم، اما خمپاره شصت امان نداد و توی آب هور فرود آمد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد؛ با انگشت روی سینه صلیبی کشید و چشمش با افق یکی شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:34 توسط
|