روز ششم
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام،
امروز را عليرغم گرمای هوا (حدود ۴۰ درجه) مجبور بودم تقريبا تمام وقت بيرون خانه باشم. چند تا قرار بازديد خانه را برای امروز که روز تعطيلي اينهاست، تأييد کرده بودم. عصر ساعت ۱۶۰۰ که برگشتم دستام از آرنج سوخته بود. گمان کنم بايد از فردا پماد سان اسکرين بزنم. يه روزی به اين چيزا می خنديدم و حالا...
اينا موجودات عجيبی اند و در حالت غير رسمی و اداری کاری بهم ندارند. امروز يه نفر رو ديدم غرق خون رو زمين افتاده بود و دو تا پليس يا اورژانس بالا سرش بودند و مردم هم انگار اصلا اينا را نميديدند و رد می شدند. بنظرم اصولا اينا آدمهای کم حرفی اند يا شايد با غريبه ها اينطورند. ايرانيهای تو غربت هم که ...
امروز خيلی هم دلم گرفته، حتی اين آگهی هم سرحالم نياورد.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 22:4 توسط
|