بی عنوان
ايکاش می توانستيم زمان را به عقب برگردانيم تا فقط اشتباهاتمان را جبران کنيم. ايکاش توان و تحمل خود به جای ديگری گذاشتن را به واقع می داشتيم. ايکاش کمی با انصاف تر بوديم. ايکاش آدم بوديم. ايکاش ...
"يك شب در هوتل كوچك واقع در "پل بازارك" ( بازارک، منطقه ای در 35 کيلومتری پنجشیر که دارای 21 روستا و فعلا مرکز ولايت پنجشير می باشد.) تنها گردش مي كردم. تاريكي غليظي بر فضا حاكم بود. از آن سوي پل صداي نا منظم پاي كسي به گوش آمد. در تاريكي صدا زدم: كي هستي؟ آهنگ گام هاي فرد ناشناس كمي آهسته شد. بارديگر صدا زدم: هر كسي هستي از جايت تكان نخور! صاحب گام هاي نا منظم تا از جا بجنبد، خودم را در يك قدمي اش رسانيدم. گفتم : كي هستي؟ گفت: نامم مسلمين است. پرسيدم: اين جا چه مي كني؟ منتظر نشدم تا پاسخ دهد و به سوي اداره تحقيق آمديم. در مسير راه، كاملا جرأت خود را از دست داده بود و به طور عميقي ساكت بود. در اتاق بازجويي دست و پايش را بستم و از وي خواستم كه بدون فشار، ماجراي حضور خود را در يك چنين شب تاريك شرح دهد. مسلمين گفت: يكي از اعضاي حزب دموكراتيك خلق، به نام سنگر، مرا از جبل السراج به اين جا اعزام كرد تا احمد شاه مسعود را بكشم. مسلمين، بوتل (شيشه) كوچكي را از لاي نيفه تنبانش بيرون كرد و گفت كه مأموريت من اين است كه خودم را ابتدا درنقش يك مجاهد وفادار به مسعود ثابت كنم و سپس اين ماده را در ديگ خوراك او و ديگر مجاهدان بريزم و به سرعت از منطقه خارج شوم. يك ساعت به اذان صبح باقي مانده بود. فكر كردم كه اگر روشنايي صبح فرا برسد، اين جاسوس را از نزد من تحويل مي گيرند و بي مجازات مي ماند. به دستيارم گفتم كه طناب محكم تر آماده كن. تصميم گرفتم قبل از آن كه همراهان مسعود ازين جريان مطلع شوند، مسلمين را اعدام كنم. پهلوان با فوريت طناب آورد و آماده شديم تا مجرم را در عقب خرسنگ هاي كوه اعدام كنيم.
درين حال ناگهان سروكله چند نفر از محافظين مسعود پيدا شد. تا ازجا بجنبم، يكي از آنان راست به سويم آمد و گفت: آمر صاحب ( آمرصاحب، اصطلاحی است که از دو کلمه آمر وصاحب گرفته شده است. امر، يک رتبه اداری است وصاحب کلمه ای است که برای احترام به کار می رود. مسعود را همه مجاهدين آمرصاحب خطاب می کردند. حتی وقتی بعد از پيروزی مجاهدين، مسعود به حيث وزیر دفاع کشور کار می کرد، اجازه نداد او را وزير صاحب خطاب کنند و گفت: من همان آمرم!) گفته است اين شخص را نزد خودش ببريم! حيرت زده شدم! غير از خودم، هيچ كسي ازين جريان آگاهي ندارد. اين ها ازكجا فهميده اند كه من در تاريكي شب، جاسوس را به دام آورده ام؟ جرقه ي از اميدواري در چشمان فرد مجرم روشن شد. مغزم منفجر شد و به افرادش گفتم كه مسئوليت اين نفر به دوش شماست. صبح به قرارگاه مسعود رفتم. بوتل زهر را از جيب بيرون كرده و مواد داخل آن را برايش تشريح كردم. مصرانه خواستم كه فرد مجرم را بايد به جزاي اعمالش برسانيم. احمدشاه مسعود با لحني جدي و مصمم گفت: من جاسوس را خودم اعدام كردم.
به سخنان مسعود قناعت كردم. مدتي ازين ماجرا سپري شد. يك شب در روستاي آستانه سرگرم گشت زنی شبانه بودم كه روشنايي گريزان چراغ دستي را در فاصله صد متري مشاهده كردم. يك شخص در حالي يك بوجي ( کيسه) را روي شانه هايش حمل مي كرد، از دامنه كوه بالا مي رفت. فرد ديگري نيز او را همرايي مي كرد. چراغ انداختم و فوري دستور توقف دادم. فرد دومي ناگهان به سوي روشنايي چراغ برگشت و من چهره پهلوان طاهر را شناختم. گفتم: چه مي كني ... كجا مي روي درين وقت شب؟ پهلوان دست پاچه شد. نفر اولي كه بوجي به پشت به سوي كوه روان بود، دمي ايستاد و نور چراغ من به صورتش افتاد! اوه! چه مي ديدم؟! اين فرد همان مسلمين جاسوس بود كه احمدشاه مسعود با قاطعيت گفته بود كه او را با دستان خودش اعدام كرده است! پهلوان طاهر را تحت فشار گرفتم و او جريان قضيه را برايم شرح داد. او گفت : از همان شب اول كه مسلمين را از نزد تو به قرارگاه آمرصاحب آوردند، آمرصاحب چند دقيقه با وي گپ زد و بعد از آن، او را به من سپرد و گفت: چند روزي درجايي نگهداريش كن تا كسي خبر نشود. مشتاق ريش هايش را كنده است و هر جايي كه برود، مجاهدين مشكوك مي شوند. بعد از آن ريش هايش رسيد، او را از حريم جبهه خارج كن كه برود. خودش گفته است كه توبه كرده است و از خدا مي ترسد. مسعود گفت: شخصی که سزاوار کشتن نباشد، خدا نمی خواهد که کشته شود."