تبليغاتX
ايران و استراليا
ايران و استراليا
ثبت وقايع ادامه تحصيل در استراليا
کاش می شد، چند روز رفت ايران

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط سعيد |
سلام

بخاطر اسباب کشی تا ۵ شنبه اینترنت ندارم. اما حرف گفتنی زیاده. باشه طلبتون تا اون موقع که با دست پر برگردم. انشاالله

راستی عید بزرگ غدیر هم مبارک باشه.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

بالاخره يک روز حسابی خواهد آمد، که اسرار پنهانی فاش می شود؛ نيات درونی معلوم می شود؛ بازی نفس تمام می شود و انسان بايد برای همه کرده هايش جواب محکمه پسند بدهد. تفاوتش هم اينجاست که ديگر، زبان به دروغ نمی چرخد، چون اختيارش دست ما نيست؛ دستانمان به زبان می آيند و ... 

ای بسا، ابليس آدم روی هست؛  پس به هر دستی، نبايد داد دست.

الهم اجعل عواقب امورنا خيرا

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط سعيد |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،


نگاه خوش بينانه و اميدوارانه  به آينده، يکی از شروط اصلی فعاليت درست ماست.

نگاه چه فايده ای دارد؟ اگر غالب شد، بدنبالش بی عملی، بی تحرکی و انزواست.


همين، والسلام

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط سعيد |

 

بسم الله الرحمن الرحيم

با اميد به لطف بی منت مسبب الاسباب، تحت هدايت تيم سوپروايزری حرفه ای ام، تلاش خودم و پشتوانه دعای خيرخواهانم، امروز چهارشنبه ۴ آذر ۸۸ مطابق با ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹ ، پروژه اصلی کار با سلولهای بنيادی انسانی را شروع کرديم.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط سعيد |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط سعيد |

فراز هفدهم دعای عرفه امام حسين (ع): مي خوانمت!

خدايا، اين است ستايش من بر تو در مقام تمجيدت و اين است اخلاص من، بذکرت در مقام يکتاپرستيت و اقرار من بـه نـعـمتهايت در مقام شماره آنها. گرچه من اقرار دارم که از بسيارى آنها، نتوانم آنها را بشماره درآورم و فراوانى و آشـکـارى آنـهـا و پيشى جُستن آنها از زمان پيدايش من که همواره در آن، عهد مرا بوسيله آن نعمتها يادآورى مى کردى، از آن سـاعـت کـه مرا آفريدى و خلق کردى. از همان ابتداى عمر که از ندارى و فقر مرا به توانگرى درآوردى و گرفتاريم (را) برطرف کردى و اسباب آسايش مرا فراهم ساختى و سختى را دفع نموده و اندوه را زدودى و تنم را تندرست و دينم را بسلامت داشتى و اگر تمام جهانيان از اولين و آخرين، ياريم دهند به اندازه اى که نعمتت را ذکر کنم، نه من قدرت ذکرش را دارم (و) نه آنها. منزهى تو و بـرتـرى، پروردگارى هستى کريم و بزرگ و مهربان، که مهرورزى هايت به شماره درنيايد و سـتـايـشـت بـه آخـر نـرسـد و نـعـمـتـهـايت را تلافى نتوان کرد. بر محمد و آل محمد درود فرست و نعمتهايت را بـر مـا کـامـل گـردان و بوسيله اطاعت خويش، سعادتمندمان گردان. منزهى تو، معبودى جز تو نيست، خدايا تـويـى کـه دعـاى درمانده را اجـابـت کـنـى، بدى را برطرف کنى، از گرفتار فريادرسى کنى، بـه بـيـمـار شفا دهى، فـقـيـر را بـى نـيـاز کـنـى، شکستگى را مـرمـت کـنى، به کودک خردسال رحم کنى، به پير کهنسال يارى دهى و جز تو پشتيبانى نيست و نه فوق (توانايي ) تو توانايى و تويى والاى بزرگ.

http://roosoo.blogfa.com/

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط سعيد |
 

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

با لطف خدا، خوشبختانه امروز و بعد از سه هفته کشت سلولی، موفق شديم سلول استخوانی را در مديای اختصاصی آن از سلول بنيادی مشتق کنيم.

سه پليت سمت چپ و سلولهای بنيادی افتراق يافته به سلولهای استخوانی  قرمز رنگ، در کنار دو پليت سمت راست که همان سلول های بنيادی است که در محيط کشت معمولی و جهت کنترل کشت داده شده است. پليت وسط پايين خاليست.

 

يکی از همان سه پليت سمت چپ و در بزرگنمايي ۱۰ برابر زير ميکروسکوپ و کولونی سلولهای استخوانی تيره رنگ در بستر سلولهای بنيادی مزانشيمال گوسفندی،

البته، اين افتراق سلولهای بنيادی به سلولهای استخوان، قبلا در دنيا گزارش شده است (Ng et al., 2008 و  Varghese et al., 2008 و Hwang et al., 2009). ما هم اميدواريم از نتايج حاصله در مراحل بعدی استفاده کنيم.

دعايمان کنيد و خدانگهدار،

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط سعيد |
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

اينجا، ظرف اين چند روزه اخير، چند اتفاق افتاده است که احتمالاً برای اهل دقت و تأمل، جالب است.

اول اينکه، ميانه چين و استراليا کمی تا قسمتی شکراب شده است. ظاهراً بحث بر سر پخش يک فيلم مستند در جشنواره فيلم ملبورن بوده است که چون استراليايي ها به خواسته چينی ها، مبنی بر عدم پخش آن فيلم، وقعی ننهاده اند؛ در نتيجه تحت موج حملات سازمان يافته هکری چينی ها قرار گرفته اند. جالبش به اين است که بهره برداری از قسمت اعظم معادن استراليا تحت اجاره و مسؤليت چينی هاست. يکی از بزرگترين شرکای تجاری استراليا هم همين چين است، اما بنا به گفته مدياها، قسمت اعظم ارز صادرات به چين، صرف خريد تجهيزات نظامی و برای مقابله با خطر احتمالی چين است. اين اژدهای زرد خاور دور، به استناد و پشتوانه نيروی انسانی و پيشرفت تکنولوژيکی دهه های اخيرش، حالا ديگر به يک ابرقدرت واقعی، حداقل در حوزه نفوذ آسيای جنوب شرقی و پاسيفيک، تبديل شده است و آنقدر بزرگ شده است که برخی شبها، حتی سياستمداران استراليايي را هم دچار کابوس کند.

دوم اينکه، اين روزها و شبها، بدليل انجام مانور نظامی نظاميان استراليايي، آسمان شهر، پر از هلی کوپتر هايي است که در ارتفاع خيلی پايين پرواز می کنند. ظاهراً اين مانور تا 27 نوامبر ادامه دارد.

سوم و نکته آخر اينکه، اينجا يک چيزی شبيه جشنواره برای دانش آموزان راهنمايي ( کلاس 6-7-8 ) در سنين 12 تا 14 ساله، اينروزها و در پايان امتحانات سال تحصيلی 2009 آنها، در سواحل گولدکوست برپاست. اما ظاهراً در برنامه شنبه شب، يک دختر 12 ساله، بدون لباس روی جايگاه اجرای برنامه رفته است. مدياها هم مرتب برنامه پخش می کند که اين دختر تحت تأثير داروهای روانگردان و يا مشروب نبوده است و البته بدون حضور پدر و مادرش و تنها، در برنامه فوق شرکت کرده است. ظاهراً به همين دليل هم برنامه شنبه شب، متشنج و پليس مجبور به دخالت و دستگيری شده است. تصاوير نوجوانان دستگير شده، با آن دستبندهای پلاستيکی مخصوص و بسته شده به ميله های پارک، واقعاً تأمل برانگيز بود. بالاخره اينهم يک روی ديگر سکه اينجاست.

فعلاً خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

(وزارت آموزش و پرورش ايران تصميم گرفته است تا در هر يک از مدارس اين کشور يک روحانی مسقر کند تا در کنار برگزاری نماز جماعت به سوالات و شبهات دانش آموزان پاسخ دهند. آيا به نظر شما حضور يک روحانی در هر يک از مدارس ايران ضروری است؟ آيا شما اصولا موافق آموزش مسائل مذهبی در مدارس هستيد؟)

اين سؤالی است که BBC مطرح کرده است. البته فعلاً به اين موضوع کاری نداريم؛ که اصولاً اين موضوع چه ارتباطی می تواند با انگليسيها داشته باشد؟ اما ذکر اين نکات، خالی از لطف نيست. ديروز برای جابجايي نانه به مدرسه جديدش رفته بودم. البته در اينکه مدارس دولتی اينجا از نظر کيفيت آموزشی، کيلومترها از مدارس غير انتفاعی ايران جلوترند و اين موضوع بحث جداگانه ايست نيز می گذرم. ولی همين مدرسه دولتی که ظاهراً بهترين در ايالت کوئينزلند و چهارمين در کل استرالياست،هم مبلغ مذهبی مسيحيت دارد و هم 3 روز در هفته کلاس مذهبی دارد. بعلاوه آنها به خرج کليسا، يک روز صبحانه و يک روز ناهار هم در مدرسه می دهند. البته کل برنامه اختياريست. يا اينجا داخل مدارس، بنای يادبود فداکاری سربازان استراليايي، در جنگ دوم جهانی را گذاشتند. يادم افتاد سال 76 ، که تور دانشجويي به لبنان رفته بوديم، ديداری از دانشگاه آمريکايي بيروت هم داشتيم. اين دانشگاه در خاورميانه معروف است و خيلی از فرزندان رجال سياسی منطقه، در آن تحصيل می کنند. آنجا داخل دانشگاه، يک کليسای قديمی و آثار باستانی بود که دانشگاه بصورت مرتب، برخی کلاسهای درسی دانشجويان را در آن برگزار می کرد.

بگذريم و خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

ديروز و روز قبلش، همان کنفرانسی بود که قبلا توضيحش را دادم. کلی دانشجوهای تحصيلات تکميلی و اساتيد راهنما، پروژه هايشان را آورده بودند. کنفرانس در Holiday Inn Hotel Brisbane برگزار شد.

نمای شهر از بالکن هتل

دانشجويانی هم که از انستيتوی ما بودند، همه با لباس های متحد الشکل آمده بودند که روی لباسها، يک جمله از انيشتين نوشته بود: اگر ما کاری را که می دانيم؛ انجام دهيم، ديگر اسمش پژوهش نيست. شايد به همين خاطر ديشب خواب ديدم که انيشتين هم دانشجوی انستيتوی ما شده و منهم کلی افتخار که با اون همکلاس و همکار شدم :)

بعد از پذيرش ابتدايي پوسترم، بدليل تراکم شرکت کنندگان، تعدادی از پوسترها را حذف کردند. به من هم گفتند: چون هنوز يافته ای استخراج نکردی، در سال بعد از وجود شما استفاده می کنيم. نمی دونستند که ما خودمون اين کاره ايم! منهم با هماهنگی و موافقت تيم سوپروايزری، پوستر را بردم و چسبوندم :) بالاخره زحمت کشيده بودم و تازه از اعتبار حسابم هم کسر شده بود. البته ناگفته نماند، اکثر افراد متعجب بودند که يک دانشجو، چطور، تنها بعد از گذشتن ۴ ماه از شروع درسش، پوستر زده!

و يک نما از پوستر آبی من، 

راستی، آزمايشات هفته گذشته ام، مطابق با پيش بينی، نتيجه نداد. يانگ هم مانده بود و پس از مرور دوباره مراحل، قرار شد با تغييراتی آنرا دوباره انجام دهيم. اينهم بالاخره جزيي از کارهای تجربی و آزمايشگاهی است. اما در عوض، جلسه ديروز عصر با رئيس بخش بيمارستان رويال بريزبن، نتيجه داد و اونها مجاب به همکاری شدند. حالا فقط تا سه شنبه ديگه وقت داريم که برای اتيکال ايشوز اقدام کنيم. 

خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

ضمن تشکر از مهران و پراژ عزيز، پيشنهاد می کنم، سه لينک زير را ببينيد.

http://www.youtube.com/watch?v=RpMbpOY3uuI

http://www.youtube.com/watch?v=PlfsZQvRl2M

http://www.youtube.com/watch?v=yEkrB7RabvQ&feature=related

در ويديو اول، ايهود اولمرت نخست وزير قبلی اسراييل، 22 اکتبر امسال و در يک کنفرانس در سان فرانسيسکو قصد سخنرانی دارد. افراد مختلفی به او اعتراض می کنند و پليس، معترضين را يکی يکی به بيرون از سالن می کشد.  سوالشان هم اينست که چرا اين ۲۲ نفر معترض داخل سالن و جمعيت بيرون سالن، اجازه صحبت نمی يابند و بازداشت می شوند، اما آن سخنران نه؟  البته ما که ادعای آزادی بی حد و مرز نداريم، ولی آنهايي که مدعی آن هستند، چگونه اين پارادوکس را جواب می دهند؟ ويديوی دوم و سوم هم، کار يکی از دوستان دانشجوی ايرانی خودمان در بريزبن است. اگرچه کمی آماتوريست، اما نشان می دهد، اگر حرف حساب زده شود و پشتوانه منطقی هم داشته باشد، از حمايت برخوردار می شود، و برد و دامنه حرف حق طلبانه، چون مطابق با فطرت الهی است، غير قابل مهار است. از طرف ديگر، اين همان سفارش صدور حقانيت نيز هست که گذشتگانمان نيز به آن سفارش کرده بودند.

خدانگهدار،

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

آدم حسابی، يا بايد توانايي محک زدن داشته باشد يا جسارت اهل محک خوردن را داشته باشد. يکی از مزايای هجرت از جايي که همه تو را می شناسند، همين محک خوردن است. تو در جايي و موقعيتی قرار می گيری که حداقل برای خودت عيارت عيان می شود، بدون اينکه سرزنشی هم بشنوی. شايد يکی از دلايل سفارش به هجرت، خصوصا برای آموختن، در سيره نبوی ما هم همين باشد. آنجايي که اشاره می فرمايد: برای طلب دانش به چين ( آخر دنيای آن زمان) هم برويد، وگرنه هجرت، به خودی خود يک مخاطره است. خصوصا که شما را از شرايط آرامش و استابيليتی هم خارج می کند.

گشتن و ديدن مردم و سرزمينهای ديگر، البته کلا با اين موضوع فرق می کند. چون شما برای يک زمان خيلی محدود، وطنت را ترک می کنی و عموما در اين مواقع، جذابيت ها و زيباييهای جای جديد به چشمت می آيد و در خاطرت نقش می بندد. اما در هجرت، آنروی سکه را هم می بينی و سختيها، دلتنگيها و محدوديتها بيشتر و عميقتر جانت را صيقل می دهد. شما بايد بجای همه داشته هايت، که حالا نداری، يک جايگزين پيدا کنی و اينجاست که راه دو تا می شود. برخی در ظواهر غرق می شوند، ولی برخی به باطن مطلب پی می برند، از تنهاييشان نهايت استفاده را می کنند و خود را به خدا می رسانند، و خدا همه وجودشان را لبريز می کند.

خدايا آن لذت و آرامش ابدی را به ما بچشان و ما را هدايت کن، آنی شويم که خودت می خواهی.

و خدانگهدار،

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

امروز صبح بعد از شمارش روزانه سلولها، همراه يانگ ساخت Scaffold را ادامه داديم. اين ترکيب، به عنوان يک بستر پليمری، محل کاشت و قرار گرفتن سلولهای بنيادی در مرحله بعديست. البته روش کار چيزی شبيه کلاس آشپزی است با اين تفاوت که دانستن رفتار دو قسمت مايع و جامد، Liquid & solid behaviour، با همديگر ضروريست. با استفاده از تکنيک تيپس، TIPS :Thermally Induced Phase Separation، ابتدا پليمر، PDL 20 - PLA، را در يک حلال، Ethylene carbonate, anhydrous 99%، حل می کنيم. اين حلال، باعث تغيير ساختمان پليمر هم می شود و در آن منافذی با قطرهای متفاوت ايجاد می کند. سپس در اطاق سرد (دمای ۴ درجه سانتيگراد) و در يک پروسه زمانی ۲۴ ساعته، حلال را از پليمر جدا کرده و  آب را جايگزينش می کنيم. در مرحله بعد با تبخير آن آب، يک پليمر تر و تميز با منافذ متفاوت خواهيم داشت که آماده کاشتن سلول بنيادی است. البته اين منافذ به اين دليل متفاوت است که همزمان سه پليمر با غلظت های ۲٪ ، ۳.۵٪ و ۵٪ را بکار می گيريم. اميدواريم رفتار پليمر به عنوان قسمت جامد، با حلال آن به عنوان قسمت مايع، و تحت تاثير کاهش تدريجی دما، باعث تغيير شکل ساختمان درونی پليمر، مطابق با برنامه ما شود.

شبيه اين کار در صنايع ديگر هم می باشد. مثلا، ترکيب جديد آسفالت که بجای استفاده از حلال نفتی و قير، از آب و قير  استفاده می کند و بعد از تبخير آب،  آسفالت توليدی باقی می ماند. اينجا در استراليا، همان آسفالت را هم بعد از طی شدن عمر مفيدش، جمع کرده، خرد می کنند و مجددا  ترکيب کرده و روی جاده می پاشند. ( بنا به گفته دکتر مسعود دوست ايرانی/استراليایی ام که در اداره راه اينجاست).

کار خيلی زياد، ولی هيجان انگيز و جذاب شده است.

فعلا خدانگهدار  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

نقاشی الهی، گلهای رنگارنگ ( منبع، اينترنت )

اينها هم گلهای من، شاهزاده های ايرانی بريزبن :)

مجتبی مهربون  و با محبته،

مصطفی هم بازيگوشه. اينجا هم ادای کاغذی که دستشه، را درآورد و گفت ازش عکس بگيرم!

دعايشان کنيد تا عاقبت به خير شوند.

ممنون و خدانگهدار

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

امروز با يانگ و تريستان به بيمارستان رويال بريزبن رفتيم. بالاخره توانستم اونها را مجاب کنم که در پروژه، از رگهای با منشا انسانی استفاده کنيم. چون قرار است در پروژه اصلی، از سلول بنيادی انسانی استفاده کنيم، لذا بهتر است برای پرهيز از ناهمخوانيهای احتمالی ايمونولوژيک بعدی، بجای رگ با منشا حيوانی از نوع انسانی مشتق از خون بند ناف مادران باردار استفاده کنيم. البته در بيمارستان و در حين صحبت با معاون مدير پژوهشی بيمارستان، دوباره يواشکی به آندو گفتم: خيلی بهتره که سلول بنيادی انسانی مورد نياز را هم از همان نمونه بند ناف استخراج کنيم. چون ديگر مطمئنا، واکنش ايمونولوژيک بين سلول و رگ از يک انسان رخ نمی دهد، اما امکان دارد بين رگ اين مادر باردار و آن سلولی که از امريکا خريديم، رخ بدهد. البته حرفم را قبول دارند، ولی زير بار نرفتند. بايد در جلسه جمعه، پرفسور آپتون را بسازم!

اشکال اينجاست، که اينها همه، پروژه های ديگری هم دارند و تمام فکر و ذکرشان اين پروژه نيست، نه مثل من که بعضی شبها هم، خواب کارهايم را در آزمايشگاه مي بينم و گاهی برخی اشکالاتم را با مرور دوباره آزمايش متوجه می شوم. حالا هم، برای چهارشنبه ديگه با سوپروايزر بخش زايمان آن بيمارستان قرار گذاشتيم. اگر از عهده ملاحظات اخلاقی استفاده از نمونه های انسانی بر بياييم ( چون اينجا حتی برای استفاده از نمونه های حيوانی هم کلی اتيکال ايشوز و پروتوکل دارند)، آنوقت ژانويه و فوريه سرمان شلوغ خواهد بود. البته اين سختيها احتمالا،  بعد از کانفيرميشن در جولای سال بعد، کمتر خواهد شد.

معتقدم، اگر پزشکان عمومی علاقمند، در حوزه های بين رشته ای علوم جديد ( مثل طب مولکولی و سلولی) وارد شوند، با ديد کلينيکی که دارند، کار خيلی روانتر جلو می رود. خدا، دکتر لنکرانی وزير قبلی بهداشت را حفظ کند که برای اعزام امثال ماها خيلی تقلا کرد و به زحمت افتاد و تا همين اواخر دوره وزارتش هم پيگير کارها و پيشرفت تحصيليمان بود. حالا ديگر می شود گفت که آن جواب ايميل، را هم ايشان داد (پست نهم شهريور) و البته، خيلی هم سفارش به ادامه با قوت کار تا حصول نتيجه کرد.

خدايا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

بر اساس گزارش جديد صندوق بين المللی پول ، ايران رتبه اول را در آمار مهاجرت نخبگان از ميان 91 کشور در حال توسعه يا توسعه نيافته دنيا کسب کرده است . در اين گزارش آمده است که سالانه حدود 180 هزار ايرانی تحصيلکرده، به اميد زندگی و يافتن موقعيت های شغلی بهتر از کشور خارج می‌شوند که به معنی خروج سالانه 50 ميليارد دلار ارز از کشور است . طبق اين آمار، هم‌اکنون بيش از 250 هزار مهندس و پزشک ايرانی و بيش از 170 هزار ايرانی با تحصيلات عاليه در آمريکا زندگی می‌کنند و طبق آمار رسمی اداره گذرنامه، در سال 87 روزانه 3/2 نفر با مدرک دکترا، 15 نفر با مدرک کارشناسی ارشد، و صدها نفر با مدرک کارشناسی از کشور مهاجرت کرده اند .

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=89800

يک جايي هم خواندم که يکی از مهمترين عوارض اين صادرات! که معمولا خيلی به آن توجهی نمی شود، خالی شدن ذخاير ژنتيکی کشور از هوش و استعداد بالا می باشد. يعنی چون عموما افراد تحصيل کرده، که سختی هجرت و محک خوردن در يک سرزمين ديگر را به جان می خرند، افراد باهوش و با استعداد جامعه هستند، لذا به تدريج روی معدل بهره هوشی کلی اجتماع اثر می گذارند. چون به شهادت خود غربيها، ايرانيها از متوسط بهره هوشی ديگر اقوام و ملل باهوش ترند. اما با ادامه اين روند و در چند ده سال آينده چه بر سر نسلهای بعدی ايرانی خواهد آمد؟

همچنين در دوره زبان يک مقاله از يک نويسنده استراليايي خواندم که 23 ارديبهشت امسال و در همين وبلاگ درباره اش صحبت کردم. او اشاره به يک سياست شناخته شده آمريکا "brain drain" پس از جنگ دوم جهانی و ديگر کشورهای غربی مثل خود استراليا داشت. اين کشورها با ارائه امکانات و عمدتا با بورس تحصيلی کشورهای جهان سوم، نخبگان آنها را آموزش می دهند و پس از فراغت از تحصيل، با دادن اقامت و امکانات کاری و رفاهی مناسب مانع از بازگشت آنها به کشورهايشان می شوند. يعنی با خرج کشورهای جهان سوم و کمترين هزينه برای خودشان، افراد تحصيل کرده جهان سومی را که خودشان آموزش داده اند، برای اداره امورشان بکار می گيرند.

اگر فرصتی شد با کمک شما دوستان، درباره علل و دلايل اين نوع مهاجرت بيشتر صحبت خواهيم کرد.

فعلا خدانگهدار  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

امروز و ديروز هم به آزمايشگاه آمدم. برای رسم منحنی رشد سلولهای بنيادی گوسفندی، لازم است همان ۳۰ فلاسک را در دسته های سه تا سه تايي روزانه و در يک ساعت معين، تريپسينايز و شمارش کنم. امروز روز پنجم بود. تعداد متوسط سلولها، با يک آهنگ رشد صعودی از ۴۵۰۰۰ به ۷۰۰۰۰ و ۲۵۵۰۰۰ سپس ۴۱۶۶۰۰ و نهايتا ۷۶۰۰۰۰ رسيده است. يعنی بر اساس پروتکل، درست عمل شده و مدياها جواب داده است. البته عکسهای مقايسه ای هم همين نتيجه را تاييد کرده است و اين يعنی، پس از کنترل ۳ هفته ای رشد و تمايز، Growth & Differentiation،  به سراغ هدف اصلی يا همان سلول بنيادی مزانشيمال انسانی می رويم.

راستی اينجا چون تردد در ساختمانها، با کارت تردد است و همه جا تحت پوشش دوربين های حقاظتی است، هميشه آزمايشگاهها در دسترس است. اين کنترل نامحسوس همه جا هست و حضور سکوريتی يا همان حراست خودمان خيلی به چشم نمی آيد.

حسن ختام پست امروز هم اين عکس، که تابستان ۸۶ پای سبلان گرفتم!


سلام دوباره

اين عکس را از ميان وبلاگهای دوستان کامنتی! پيدا کردم. http://www.abdollahghamari.blogfa.com/

نوبت پرواز ما كي خواهد رسيد ؟!!!!!!


فعلا خدانگهدار،

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

اينجا، دولت استراليا به خانواده هايی که  بچه دار می شوند و برای اولين بار می خواهند خانه بخرند، کمک بلاعوض می کند. در نتيجه کم نيستند، خانواده هايی که بچه های با فواصل کم،  دو و سه فرزند ، دارند. البته چون جمعيت کمی دارند و مهاجر پذيرند، احتمالا اين سياست را دارند. اما کمک بلاعوض برای خانه دار شدن از آن کارهايی است که خيلی ها را اينجا خانه دار کرده است. مابقی پول را هم بانک ها وام می دهند و در واقع يک خانواده، صرفا با داشتن ۵٪ کل مبلغ، با همان سياستهای تشويقی و حمايتی خانه دار می شود. در صورتی که خارجی غير مقيم، آن کمک بلاعوض دولتی را ندارد و هم بايد ۲۰ درصد کل مبلغ را در بانک سپرده بگذارد. از طرف ديگر چون عموما استراليايی ها ،به اعتراف خودشان، خيلی خوش گذران و اهل مسافرت و تفريحات و حتی تعويض شغل ،مثلا ۶ماه يا حداکثر يکسال يکبار، بودند و عمدتا اجاره نشين ،همان ضرب المثل خوش نشينی فارسی بودند، با اين سياست دولت که برای همه چيز به آنها وام می دهد، تا حدودی مجبور شدند برای پاس کردن اقساط وام هايشان شغل ثابت داشته باشند. مشتری اجاره هم عمدتا خارجيهايی هستند که اقامت ندارند و يا استراليايیهايي که مجرد . غرض اينکه، با وامدار کردن مردم و حاکميت شديد مولتی مديا بر تمام ارکان زندگيشان در واقع همه چيز مطابق با برنامه از قبل مشخص شده پيش می رود و عموما مطلب فورس ماژور يا مورد استثنايي و اضطراری ندارند.

شايد اين تحليل درست نباشد يا حداقل همه اش نباشد. فعلا تا پست بعدی خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

امشب سر سفره شام و بعد از غذا، با خانمم صحبت می کرديم. بحث تأثير فرهنگ بر مسائل حوزه اجتماعی بود که متأسفانه، بدليل نبود يک سياست واحد متمرکز در دولتهای مختلف پس از انقلاب، مورد توجه جدی قرار نگرفته است.  وقتی امثال آثار شاهنامه و مثنوی، جلال آل احمد و قيصر امين پور (از درگذشتگان مثال زدم تا برداشت آزاد نشود)، حداکثر فقط در کاغذهای رنگی، کادويي داده می شود، ولی ترانه های فولکوريک شعرای آمريکای جنوبی ( که من شک دارم در حالت طبيعی سروده باشندشان و قبلش چيزی بالا نينداخته باشند) دست به دست بين جوانان می گردد و همان زمان، فلان ترانه سرای وطنی بخاطر يک مصرع از شعرش، بايد با درب بسته مميزی روبرو شود. وقتی دولتی، محصول جديد نويسنده ای را ممنوع می کند، دولت ديگری در همين مملکت، همان اثر را برنده جايزه يلدا، مهرگان و کتاب سال می کند. وقتی افرادی از عرصه های مختلف فرهنگ و هنر، تحت مميزی های بی قاعده و بدون وحدت رويه قرار می گيرند. وقتی آموزش و پرورش، اولويت آخر ما باشد، تازه آنهم با اينهمه مشکلات خرد و کلان، اگر غير از اين برداشت می کرديم بايد متعجب می شديم. دست آخرهم، ميوه ممنوعه ای از اين درخت بی سر و صاحب عمل می آيد که يک طيف می شود و مثلاً خانواده ايثارگر و جانباز تا سلطنت طلب، در آن قرار می گيرند.  حقيفت اينست که ما نتوانستيم يا دشمنان قسم خوردمان نگذاشتند،  مثل همان روزهای ابتدای پيروزی انقلاب که اتفاقاً عرصه عقلانيت بيشتری بود، انديشه های گوناگون را در بوته تضارب قرار دهيم. همانی که نقطه قوت ما شد و راز ماندگاری هم بوده و هست. البته در هر جامعه ای عقايد متفاوتی هست و تا وقتی که مرز امنيت ملی را پشت سر نگذارد، درصدی از اقبال عمومی را هم بدنبال خود دارد. اما برخورد شديد در چارچوب قانون، آخرين ابزار اعمال قانون است. قبل از آن بايد ريشه های ناآرامی را شناخت، بررسی کرد و دنبال راه کار بود. الان چوب بی تدبيری و نبود سياست واحد متمرکز در عرصه ادبيات، فرهنگ و هنر را می خوريم. بايد دنبال عقايد محکم و دلايل مستدل که از تضارب بيرون می آيد و همينطور وحدت رويه در تصميم سازی و تصميم گيری بود. اين يکسانی رويه ها که اشاره شد را نگارنده بقدر بضاعت و تجربه محدودش، اينجا، زياد ديده که نه حوصله گفتنش مانده و نه وقت خواندش. 

راستی عليرغم احترام جبه روحانيت در جامعه ايرانی، چرا انديشه کمال تبريزی در مارمولک، امکان ظهور می يابد، اما تابوی مأمور امنيتی هنوز دست نيافتنيست؟ 

خدانگهدار، 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،


با حسين، از يا حسين فقط يک نقطه کم دارد. ولی با حسين بودن کجا و يا حسين گفتن کجا!

مشکلات، انسانهای بزرگ را متعالی و انسانهای کوچک را خرد می کند.

کوله بارت بربند! شايد اين چند سحر، فرصت آخر باشد که به مقصد برسيم. بشناسيم خدا و بفهميم که يک عمر چه غافل بوديم. می شود آسان رفت، می شود کاری کرد که رضا باشد او. ای سبکبال، در اين راه شگرف، در دعای سحرت، در مناجات خدايي شدنت، هرگز از ياد نبر من جا مانده بسی محتاجم.

چشم آلوده کجا، ديدن دلدار کجا؟ دل سرگشته کجا، وصف رخ يار کجا؟ قصه عشق من و زلف تو ديدن دارد. نرگش مست کجا، همدلی خار کجا؟ کاش در نافله ات نام مرا هم ببری که دعای تو کجا، عبد گنهکار کجا؟

شنيده ام که می رسی، نشسته ام به راه تو. سلام بر نگاه تو، بلند آسمانی ام.


راستی که اگر همين فردا بيايد، با اين حجم شرمندگی چه کنيم؟

خدا نگهدار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

سرم حسابی شلوغ شده است. می دانم که اگر در ايران بودم، نمی توانستم اينقدر در درس غرق شوم. ولی بودن در ايران، مزايای ديگری داشت که اينجا از آنها محرومم.

امروز، مديای ۴۸ محيط کشت در ۸ پليت را عوض کردم. اينکار را هر سه شنبه و جمعه انجام می دهم. اين مدياهای اختصاصی ، که هفته پيش ساختموشون ،باعث تمايز به سلولهای استخوان و چربی می شوند. سر و کارم با عدد و ميلی گرم و محاسبه است که خيلی ازشون خوشم نمی آيد، اما به هرحال چاره ای نيست. امروز همچنين پاساژ هفت سلولهای بنيادی را توليد کردم و  ۴۲۷۰۰۰۰ سلول را در ۳۰ فلاسک ۲۵ ميلی گرمی تقسيم کردم. بايستی از فردا هم دقيقا در يک موعد مشخص و يکسان آنها را مجددا تريپسينايز کنم و تعداد سلولها را محاسبه کنم و منحنی رشد ۱۰ روزه را بکشم. تا ۴ هفته بعد هم بايستی هر جمعه از افتراق سلولها، عکس مقايسه ای بگيرم.

از بين ۵۰ عکسی که تا بحال از اولين نتايج کار و در طول هفته پيش گرفتم، از اين يکی خيلی خوشم مي آيد. يک کولونی سلول بنيادی در محيط بی دی ام برای افتراق به استخوان، به تمرکز وسط  کولونی در قسمت چپ و سلولهای مارژينال در قسمت راست دقت کنيد.

راستی شما که ايران هستيد، پاييز را از دست ندهيد. جاده چالوس و هنر نقاشی الهی در خزان ۱۰۰۰ رنگ شمال، واقعا زيباست. ما را هم فراموش نکنيد.

خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

کوروش بزرگ، که مفسران نامداری چون مرحوم علامه طباطبایی او را همان "ذوالقرنین" مذکور در قرآن می دانند، بی هیچ تردیدی معروف ترین و خوش نام ترین چهره حقوق بشری دوران باستان و از بزرگان این عرصه تا همیشه تاریخ است.

اگر منشور حقوق بشر انقلاب فرانسه در قرن 17 و منشور حقوق بشر سازمان ملل در قرن 20 میلادی تدوین شد، این شخصیت فرهیخته ایرانی، 539 سال قبل از میلاد مسیح، یعنی حدود 25 قرن پیشتر،  که پادشاهان و حاکمان، برای هیچ شخص و ملتی قائل به هیچ حق و حقوقی  جز فرمانبرداری و خراجگزاری نبودند، اولین منشور حقوق بشری تاریخ را تدوین کرد و به اجرا درآورد.

نکته قابل توجه اینجاست که اگر امروزه، بسیاری از حکومت های جهان، به خاطر حفظ مصالح و ظواهر، دم از حقوق بشر می زنند و چاره ای هم جز این ندارند، کوروش ایرانی، در شرایطی منشور حقوق بشر را تدوین کرد که در اوج قدرت بود و در جهان آن روز، هیچ کسی او را برای رعایت حقوق بشر، زیر سوال و فشار قرار نمی داد و علیه اش قطعنامه  صادر نمی کرد.

از این رو باید گفت داوطلبانه بودن اقدام او برای تدوین قانونی که دربرگیرنده حقوق انسان ها باشد، ارزش کار کوروش را بی نهایت افزون تر می کند. او در این منشور، نه تنها حقوق ملت ایران را پاس می دارد، بلکه در همان ابتدای منشور، تصریح می دارد که تا زنده هست و حکومت می کند، دین و آیین و رسوم ملت های دیگر را نیز به رسمیت می شناسد و محترم می دارد.

در پیشرو بودن این منشور همچنین می توان به منع برده داری در آن پرداخت و یادآور شد که بشر معاصر، تنها در سال 1926، آن هم پس از جنگ های خونین فراوان، پیمان نامه بین المللی منع برده داری را در "جامعه ملل" به تصویب رساند.

 متن این منشور که اینک در موزه بریتانیا نگهداری می شود:

 اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي چهار سوی دنیا را به سر گذاشته ام ، اعلام  مي كنم كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهددين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زيردستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقيرقرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .
من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من   مي دهد ،هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات چهارگانه هستم ، نخواهم گذاشت ،كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر  بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد.
من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيردو بدون پرداخت مزد ،  وي را بكار وادارد.
من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند.
من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد .
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير  ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشندو حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوندو رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .
و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=88792

                                                                                                                                    

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم


نقطه‌ى اميد اصلى كشور جوانان تحصيلكرده و فرزانه، بخصوص آنوقتى كه اين فرزانگى با تعهد و احساس مسئوليت همراه باشد، هستند.

فعاليتها بايد بر اساس نيازهاى آينده باشد، اين آينده را ترسيم كنيد، اين نيازها را تصوير كنيد.

جهت حركتمان را خودمان معين كنيم؛ نه اينكه جهت حركتى را كه ديگران  ترسيم كرده‌اند، ما تكميل كننده‌ى پازلهاى زندگى آينده‌ى آنها باشيم؛ ببينيم چه نياز داريم، آن را تأمين بكنيم.

عنصر معنويت دينى را، نه معنويت فارغ از دين و جداى از دين - كه اساساً معنويت نيست، توهم است - را يك عنصر اصلى در حركت علمى و پژوهش علمى قرار بدهيم.

آنى كه كمك ميكند به پيشرفت كشور، آزادى واقعىِ فكرهاست؛ يعنى آزادانه فكر كردن، آزادانه مطرح كردن، از هو و جنجال نترسيدن، به تشويق و تحريض اين و آن هم نگاه نكردن.

اين همان دستور قرآن است. «فبشّر عباد. الّذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه».(2) سخن را بايد شنيد، بهترين را انتخاب كرد.

نسل جوان امروز، نسلى كه بتوان متوقفش كرد، نيست.

رمز پيشرفت يك كشور، يعنى آن محور اصلى براى اقتدار يك كشور، پيشرفتِ همراه با اقتدار، علم است.

كار عملى را نگذاريد متوقف بشود. بدون انواع دانش، اقتدار كشور امكانپذير نيست. دانش اقتدار مى‌آورد.

جوانى، نعمت است؛ استعدادِ خوب، هوش خوب، نعمت بزرگى است، شكر نعمت سه جزء دارد: اول، شناختن نعمت، غفلت نكردن از نعمت. دوم، دانستن اينكه اين نعمت از خداست، ، هديه‌ى الهى است. سوم اينكه اين نعمت را بايد در جهت درست به كار برد و مصرف كرد . اين همان چيزى است كه روح تعهد را، مسئوليت را در انسان بيدار ميكند؛ تعهد نسبت به جامعه‌ى خود، تعهد نسبت به آينده‌ى كشور، تعهد نسبت به اين مجموعه‌ى عظيم امكاناتى كه اين نخبه و اين استعداد، بالاخره محصولِ اين امكانات است. 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط سعيد |

بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

اين مطلب را هم سيد سعيد گل فرستاده است. ياد آن جمله معروف افتادم که : تمام نيروها، هرجا که باشند، محتاج توجه خاص امام رضا (ع) هستند.


سالها، تاريخ شمسی گشت و گشت
شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت
روز ميلاد امــــــــام هشــــــتم است
هشتِ هشتِ جمعه هشتاد و هشت


السلام عليک يا غريب الغرباء و يا معين الضعفاء و الفقراء،

 السلطان اباالحسن يا علی ابن موسی الرضا المرتضی،

 السلام عليک و علی آبائک الطيبين الطاهرين المعصومين و رحمة الله و برکاته

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

امروز از صبح يک حس خوبی داشتم، يک جور اميد همراه با اطمينان. روشم الان اينست که :  قبل از انجام هر آزمايش مراحلش را بنويسم، آزمايش را حداقل يکبار بصورت ذهنی انجام دهم و بعد از انجام آن هم در دفتر آزمايشگاه جرئيات را ثبت کنم. بعد از يک اشتباه محاسباتی بچه گانه که منجر به تکرار آزمايشات دو هفته پيش شد، امروز موفق شدم، سلولهای بنيادی جديدی  که کشت داده بودم را به پاساژ شش برسانم. اين يعنی الان در مجموع ۷۱۲۵۰۰۰ سلول بنيادی تا اين مرحله دارم. امروز عصر بعد از جلسه هفتگی با تيم سوپروايزری هم، انشاالله وارد مرحله Differentiation می شويم. يعنی بر اساس پروتکل، برنامه تبديل به سلول استخوان و چربی را انجام می دهيم. اميدواريم بعد از ۳ هفته هم بافت استخوان و چربی توليد کنيم.

اينجا، سه شنبه ها صبح، جلسه ای  ۱۵ دقيقه داريم و همه کسانی که در آزمايشگاه کار می کنند، از همه ۶ گروههای فعال در انستيتو، حضور دارند. تيم تحقيقات، کنترل و ايمنی هم نتيجه بررسی های روتين هفتگی و نواقص و پيشنهادات خود را ارائه می کند.

همه چيز روشن و همه بر اساس مستندات عمل می کنند. گزارش گيری هم راحت است و در نتيجه، نقاط ضعف و اشکال روشن می شود. در واقع R&D بخوبی در سيستم جا افتاده است.  

تا سلام بعد خدانگهدار


سلامی دوباره

فقط خواستم يادآوری کنم، هيچ چيزی جای کار در بيمارستان و مريض ديدن و طبابت را نمی گيرد. مورنينگ ريپورتها، راندها و ... شيرينی دوران خوش پزشکی عمومی هميشه برترين است. اينو گفتم تا دوستان پزشکم که هنوز مريض می بينند، بيشتر قدر خودشونو بدانند.

موفق باشيد و خدانگهدار

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

اين مطلب را دوست عزيزی برايم فرستاده است که تا بحال نديدمش، اما بواسطه همين وبلاگ نويسی با او آشنا شده ام . آقای ناصر عزيزخانی که عزيز ما هم هست چون عزيز عزيزان خداست. اميد که هميشه عزيز الله بماند.


هو الحق

ناصر عزیز + خانی

سلامی چو بوی خوش آشنایی .

من چنانکه می دانی ، به آلمان رفتم و بازگشتم.

در آلمان چه گذشت و چه نگذشت این زمان بگذار تا وقت دگر امّا آیا ، این قصیده واره را می توانی در وبلاگت قرار دهی؟!

من، اگر دوستان همراه و همدل ،شرح سفر آلمان را به نثر ننویسند در فرصتی مناسب خواهم نوشت و بسیار تا بسیار اما اینک این دم این زمان این شعر پیش روی من است .

شعری که نمی دانم کدامین روزنامه آن را از وبلاگ تو بر خواهد داشت و چاپ خواهد کرد . همشهری کیهان جام جم و هر چه از این قبیل کاغذ اخبار . برای من فرقی ندارد.

گفته است :

کنگره ویران کنید از منجنیق

تا رود فرق از میان این فریق

من ، آنقدر مهم نیستم که به حیثیتم روزنامه ای یا مجله ای لطمه وارد کند.

همین اندازه که نام من به روزنامه ای صدمه نزند کافی است . این قصیده واره به همراه ارجمند محمد الهياري فومنی پیشکش شده است با یاد همه همسفران آلمان مرد و زن .

محمد اللهیاری فومنی با تسلطی کم نظیر بر زبان انگلیسی و عربی و تفنّتی زلال در زبان آلمانی ، همه گونه در خششی در غرفه ایران و در نمایشگاه کتاب فرانکفورت داشت و من که نه غرفه دار بودم و نه هیچ و فقط به پاس شعر و صدقه ي  دل عزیزان همراه ، در این سفر ، حاضر شده بودم ، از او بسیار آموختم و کمترین آموزش اینکه آموخته های خویش را به رخ نکشم .

                          خدا يار مولا نگهدار-  مرتضی امیری اسفندقه

                                              به:محمدالهياري فومني وهمسفران

گفتم كه سفرنامه يِ آلمان بنويسم *** ديدم نه! همان بهِ كه از ايران بنويسم

 تا مي شود از شوكتِ ايران كهن گفت *** زشت است كه از هيبتِ آلمان بنويسم

آنجا كه بهار است، درست است كه بي روح *** بنشينيم و از برفِ زمستان بنويسم؟

نه ! نه! بخدا هيچ روا نيست كه از باغ *** ننويسم و از گوشة ی زندان بنويسم

دانشكده تا هست روا نيست به بازي *** بنشينم و سر مشقِ دبستان بنويسم

نه نه ! بخدا هيچ روا نيست كه از گل *** ننويسم و از جلوةی گلدان بنويسم

جسم است جهان ميهنِ من جانِ جهان است *** بايد بنشينم من و از جان بنويسم      

فارغ شوم از پيچشِ اركان و به پاكي *** از جان سخنِ تازه به جانان بنويسم 

عريانيِ آلمان به نظر آمد و ديدم *** نقداً، نه ! مخواهيد كه عريان بنويسم

شايد پس از اين شعر به طنزي كه تو داني *** پا داد كه از چاكِ گريبان بنويسم

نقداً بگذاريد كه از مرد بگويم *** تا بعد، از آزاديِ نسوان بنويسم

نقداً، سخن از پله و پابستِ جهان است *** از نقش چه گويم؟ چه از ايوان بنويسم؟

نقداً سخن از صيقليِ سطحِ صدف نيست *** نقداً بگذاريد ز مرجان بنويسم

هنگام سخن گفتن از آيينه يِ روح است *** نقداً ، نه ! مخواهيد ز ريحان بنويسم 

هرگز بِمَپُرسيد از اُكتبر و نُوامبرَم *** از مهر بخواهيدواز آبان بنويسم

ازهيتلرم هيچ مپرسيد ، به تحقيق *** داناتر از آنم كه ز نادان بنويسم    

اكهارت چه گفته ست و نگفته ست ؟ رها كن *** بگذار كه از شيخِ خرقان بنويسم

تا مي شود از مشتريِ سعد نوشتن *** زشت است كه از شوميِ كيوان بنويسم 

موزارت كجايي و شوپن كيست؟ بياييد *** تا يك دو نفس از نيِ چوپان بنويسم

با نازي و تازيْمْ چه كاري و چه باري ؟ *** بگذار كه از دوده يِ سلمان بنويسم

از كفر كيم من، بنويسم سخني چند؟ *** من كيستم آيا كه از ايمان بنويسم؟

نه كفر و نه ايمان ، بگذاريد رفيقان ***  آسان و خوش از ملك سليمان بنويسم 

از ماني و بهزادِ هنرمند بگويم *** از مزدك و زرتشتِ سپنتمان بنويسم

از فلسفه ي كانت چرا بايد گفتن؟ *** تا مي شود از عالم عرفان بنويسم

تا مي شود از حافظ و خيّام سخن گفت *** زشت است كه از نيچه و هرمان بنويسم 

من شاعرم و نثر پسندِ دلِ من نيست *** با نثر نشد خوب و خوش الحان بنويسم

با نثر ، سپيد است اگر يا كه سياهست *** قاطع نتوانستم برهان بنويسم

با نثر از آن شوق كه خطّي ننوشتم *** در نظم توانم دو سه ديوان بنويسم

فردا نكند شعر نيايد به سراغم *** بايد بنويسم من و الآن بنويسم

بايد بنويسم من و موزون و منظّم *** يعني كه پريشانِ پريشان بنويسم 

پيداست كه من عاشقِ ايران مَهينم *** تنوانم از اين بيش كه پنهان بنويسم

چون شمع كه مي خندد و مي گريد، از ايران *** گريان بنويسم من و خندان بنويسم 

گفتند از ايران و زراتشتِ پيمبر *** وقت است از ايرانِ مسلمان بنويسم

از شير خداوندِ جهان حيدرِ كرّار *** از مملكتِ رستمِ دستان بنويسم

از گيو سخن سر كنم از غيرتِ گودرز *** از زالِ زر و سامِ نريمان بنويسم

از زمزمه يِ روشنِ نوروزِ فرهمند *** از عيد نظر كردة ی قربان بنويسم           

 از مرسدس و پتّي و اسميت نوشتند *** از عفّت و از عصمت و احسان بنويسم

ايران من اي كشور آيين و نيايش *** وقت است كه از ايزد و يزدان بنويسم

تو هستي و عيب است در آيينه ي رحمان *** از وسوسه وسوسه يِ شيطان بنويسم

بنماي رخ اي قرصِ قمر در شب خاور *** تا يك قلم از باغ و گلستان بنويسم

بگشاي لب اي لعبت فرزانة ی مشرق *** تا يك شكر از قندِ فراوان بنويسم

از صبحِ نشابور و شبِ عاشق ديهوك *** از خلوتِ نيمه شبِ كاشان بنويسم

از ظهر و شب و صبح غزلخورده يِ سلماس *** از صبح و شب و ظهر سراوان بنويسم

از بيهق و از قُرقي و از قُمشه و قُروه ***  از كوچه و پس كوچه ی كرمان بنويسم

از مهنه و آن خير و سعادت كه شنيدي *** از خاكِ علا پرورِ سمنان بنويسم

از رودكي و جويِ خوش زمزمه هايش *** از شعر منوچهريِ دامغان بنويسم

از سعدي و آن شهد فصاحت كه چشيدي ***  از حافظ و از كوچة ی رندان بنويسم

از مولوي و مطربِ خوش قي قي و قاقا *** از صائب و آن طرزِ دگرسان بنويسم

از ناصر خسرو بنويسم به رهايي *** از واقعه ي ِدرة ی يمگان بنويسم

از زمزمه يِ روشنِ فردوسيِ طوسي *** آن هيربدِ داهي و دهقان بنويسم 

تا كي بنويسم بنويسم؟ ننوشتم ***  ننوشتم و هوها هله هي هان بنويسم

گفتند و شنيدي مثلِ بوسه و پيغام *** آيينه بياريد نمايان بنويسم

از لقمه نوشتند و روا نيست ، رسيدست ***  هنگام كه از حكمت لقمان بنويسم        

از پرورشِ تفرش و آموزشِ ترشيز *** از قدمتِ فرهنگِ تبادكان بنويسم

از مدرسه يِ شمس وغزالي به نجابت ***  از مكتب شير از وصفاهان بنويسم

در زخم رسيدم كه زمرهم بزنم دم *** با درد نشستم كه ز درمان بنويسم 

آخر به چه رويي بنويسم ز فرانكفورت *** تا مي شود از مشهد و تهران بنويسم

چشمت نكند ميلِ تماشايِ رو سِلسهايم *** يك شمّه گر از خاكِ خراسان بنويسم

يك زخمه گر از گوشة ی موسيقي شيروان *** يك پرده گر از نغمة ی قوچان بنويسم

زيباست اگر راين و فريباست اگر ماين *** بگذار كه از بند فريمان بنويسم

برلين تماشايي و آن جلوة ی جذاب ***  بگذار كه از شهرك واوان بنويسم

از ظهر تموز و نفس ساردوئيهّ *** و آن سرديِ آتش خورِ سوزان بنويسم

از نيمه يِ ديماه و شبِ داغِ هويزه *** وان گرميِ پنكه خورِ عطشان بنويسم

از اوّل صبح و سحرِ شاعرِ تبريز *** در آيينة ی باغ گلستان بنويسم

از شُرلق و دَلفارد و سرومال و سرعين *** از اين بنويسم من و از آن بنويسم

از جادة ی دورِ كمرِ كوه كشيده ***  از گردنة ی سنگي سنگان بنويسم

 از جلوة ی ريژاب در آيينة ی مهتاب *** از گردنة ی زيدر و حيران بنويسم

دريايِ خزر را همه ديدند و شنيدند ***  از سقّز و دريايِ مريوان بنويسم

از كُلن مگوييد و اجازت بدهيدم ***  از جلوة ی ماسولة ی گيلان بنويسم

 از جنگل و درياي نشسته به برِ هم *** از پيچ و خم جادة ی گرگان بنويسم

تو زرد در آيند درختان اروپا *** سرسبز اگر از طبرستان بنويسم 

يك عمر سخن گفته ام از خوبي ايران *** خوب است همينگونه كماكان بنويسم

بگذار كه دور تو بگردم وطن من ***  مگذار كه از گردشِ دوران بنويسم

چشمِ من و دامان تو اي دامنة ی پاك *** مگذار كه دور از تو و دامان بنويسم

من ابر بهارانم و آمادة ی باران *** بگذار كه درپايِ تو گريان بنويسم

درپايِ تو در خونِ خود اي مرزِ سحر خيز *** قسمت شود اي كاش كه غلطان بنويسم

من آب خرابات تو را خورده ام اي خاك *** با نام تو ، مرگم ! اگر از نان بنويسم

فرمان بده اي خاك كه چون خامة ی بي باك *** سردر پي تو در خطِ فرمان بنويسم

يك عمر سرودم من و افسوس نشد هيچ *** در شأن تو يك بيتِ درخشان بنويسم

تاريكي و افسردگي وهاي! دريغا! *** شرمنده! نشد روشن و رويان بنويسم

در شأنِ وطن بهتر از اين شعر پريشان *** شرمنده ! نشد چامة ی شايان بنويسم 

تا چاپ كنم تازه ترين چامة ی خود را *** نامه به چه بَهمان و چه مَهمان بنويسم؟

رايانه نمي خواهم و وبلاگ ندارم *** نامه به كدامين دهِ ويران بنويسم؟

همشهري و جام جم و پُر فرق ندارد *** نامه به چه نام و به چه عنوان بنويسم

نامه به هر آن كاغذ اخبار كه در چاپ *** تأخير ندارد خوش و آسان بنويسم

سوغاتيِ آلمان من اين تازه قصيدست *** خوب است كه مكتوب به كيهان بنويسم

تا چاپ كند شعر مرا شايد و از نو *** بنشينم و يك چامة ی ميزان بنويسم

يك چامة ی ديگر پر از آزادي و آواز *** بي سرزنشِ خارِ مغيلان بنويسم

يك چامة ی ديگر كه در آن نيست حديثي *** هر آينه از فتنة ی ديوان بنويسم

يك چامة ی خوش منظره با مقطع مهتاب *** با مطلعِ خورشيد درخشان بنويسم

يك چامة ی ديگر كه درآن رنگ پريدست *** از فرطِ صفا از رخِ بهتان بنويسم

چند است بگو قيمت اين چامة ی تازه *** تا تازه ترت چامه دو چندان بنويسم

در آخر اين چامه كه سرشارِ چكامه ست ***  بگذار كه از غربتِ انسان بنويسم

 از غربتِ انسان جدا مانده ز عترت ***  انسان جدا مانده ز قرآن بنويسم

  ترك دل و دين كرده به اميّد محبت *** از غربتِ انسان پشيمان بنويسم             

  چون باد كه مي مويد و مي رقصد بيتاب *** چون موج كه كف كرده به طغيان بنويسم

در خويش بپيچم من و از خويش بر آيم *** طوفان شوم و از تب طوفان بنويسم

جاري شوم از خويش و به دروازة انسان *** سيلي شوم از خشم و خروشان بنويسم

از غربتِ انسان وطن داده به تاراج *** انسانِ گرانقيمت ارزان بنويسم

از غربتِ انسان نشسته به هياهو *** انسانِ نديده سرو سامان بنويسم

از غربتِ انسانِ نمك خورده ، شكسته *** دور از وطن خويش، نمكدان بنويسم

از غربتِ انسانِ شكسته به سياست *** با سنگ دسيسه، سر پيمان بنويسم

از غربتِ انسانِ عدم ، وجد و وجودش *** انسان ستم كرده به وجدان بنويسم

از غربتِ انسانِ خزيده به خور وخواب ***  اين سر به هوا ناطقِ حيوان بنويسم             

از غربتِ انسانِ دويده به گم و گور *** دور از نظر خضرِ بيابان بنويسم

از غربتِ انسانِ ... مهل اي وطن من *** زين بيش از انسانِ هراسان بنويسم

اي خطه اشراقي از شعشعه سرشار *** تاريك، نه ! بگذار  فروزان بنويسم

قافيه به تكرار تكّدر اگر آورد *** خوب است كه يك بيت به تاوان بنويسم

تقصير دلم بود، دلم گفت درست است *** شرمنده ! دلم خواست از اينسان بنويسم

قافيه اگر مفرد و جمعش شده يكسان *** نيت همه آن بود كه يكسان بنويسم

 از مهر تو گفتم به سر آغاز قصيده *** بگذاركه يك  بيت به پايان بنويسم

يك عمر نوشتم من از ايراني و ايران *** تا مرگ، از ايراني و ايران بنويسم


 خيلی دلم، می خواهد شرايط طوری شود، مثل روزهای نخستين پيروزی انقلاب اسلامی، شور بازگشت به داخل کشور و ساختن ايرانمان به جان متخصصين ايرانی غربت نشين بيفتد. و آنها به شوق خدمت به آغوش گشاده مام ميهن بازگردند.

الهی آمين

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط سعيد |
بسم الله الرحمن الرحيم

رفقا سلام،

اين مطلب را هم سرکار خانم گيوری فرستاده است، که متشکرم.


بياموزيم که:

با احمق، بحث نکنيم و بگذاريم در دنيای احمقانه خويش خوشبخت زندگی کند.

با وقيح، جدل نکنيم. چون چيزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می کند.

از حسود دوری کنيم. چون اگر دنيا را هم به او تقديم کنيم، باز هم از زندان تنگ حسادت بيرون نمی آيد.

تنهايي را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجيح دهيم.

از از دست دادن نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم، که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

کمتر سخن بگوييم، که بزرگی ما در حرفهايي است که برای نگفتن داريم، نه برای گفتن.

از سرعت خود بکاهيم، که آنانکه سريع تر می روند، فرصت انديشيدن به خود نمی دهند.

ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوری، اسير نشويم.

از کودکان بياموزيم، پيش از آنکه بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.


خدانگهدار




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط سعيد |
قالب وبلاگ